جمعه بیست و ششم مهر 1387
ميخواهم آب شوم در گستره افق آنجا كه دريا به پايان ميرسد و آسمان آغاز ميشود
ميخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم .....
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
دونه به دونه عکسامو بردارید و آتیش بزنید
هر چی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید
نزارید از اسم منم یه کلام
جا بمونه ...
..................................................................................................
میخام رو سنگ قبرم این باشه
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگترین خاطره ی عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز شد
رو سنگ قبرم بنویس
روزی اومد با امید و آخر ....
ولی حالا.....
بدرقه ی راهش، داغی که مونده رو دل مادر
مادر
مادر
مادر.........
چهارشنبه بیستم تیر 1386
زندگی
در خانه ي خود نشسته ام ناگاه
مرگ آيد و گويد : " ز جا بر خيز
اين جامه ي عاريت به دور افكن
وين باده ي جانگزا به كامت ريز ! "
خواهم كه مگر ز مرگ بگريزم
مي خندد و مي كشد در آغوشم ,
پيمانه ز دست مرگ مي گيرم
مي لرزم و با هراس مي نو شم !
آن دور , در آن ديار هول انگيز
بي روح , فسرده , در گورم
لب بر لب من نهاده كژدم ها
بازيچه ي مار و طعمه ي مورم
در ظلمت نيمه شب , كه تنها مرگ
بنشته به روي دخمه ها بيدار,
وامانده ي مار و مور كژدم را
مي كاود و زوزه مي كشد كفتار ...!
روزي دو به روي لاشه غوغائي ست
آنگاه , سكوت مي كند غوغا
رويد ز نسيم مرگ خاكي چند
پوشد رخ آن مغاك وحشت زا
سالي نگذشته استخوان من
در دامن گور خاك خواهد شد
وز خاطر روز گار بي انجام
اين قصه ي دردناك خواهد شد
اي رهگذران وادي هستي !
از وحشت مرگ مي زنم فرياد
بر سينه ي سرد گور بايد خفت
هر لحظه به مار بوسه بايد داد!
اي واي چه سرنوشت جانسوزي
اين است حديث تلخ ما , اين است
ده روزه ي عمر با همه تلخي
انصاف اگر دهيم شيرين است
از گور چگونه رو نگردانم ؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزي اگر به مرگ رو كردم
" از كرده ي خويشتن پشيمانم "
من تشنه ي اين هواي جان بخشم
ديوانه ي اين بهار و پاييزم
تا مرگ نيامدست برخيزم
در دامن زندگي بياويزم !
(فريدون مشيري)
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
اما سر انجام بعد از مدت ها راه رفتن از ميان ريگ ها و صخره ها و برف ها به جاده اي برخورد،
هر جاده اي يك راست مي ره سراغ آدم ها!
گفت : سلام !
مخاطبش گلستان پر گلي بود.
گل ها گفتند : سلام
شهريار كوچولو رفت تو بهرشون، همه عين گل خودش بودند !
حيرت زده از آنها پرسيد شما ها كي هستيد؟
گفتند : ما گل سرخيم!
آهي كشيد و سخت احساس شور بختي كرد.
گلش به او گفته بود : كه از نوع او تو تمام عالم فقط همون يكي هست.
ولي حالا هزاران گل همه مثل هم!!! فقط تو يك گلستان !!!
فكر كرد " اگر گل من اينها رو مي ديد بدجور از رو مي رفت
پشت سر هم بنا مي كرد سرفه كردن و خودش رو به مردن مي زد
منم مجبور مي شدم به پرستاريش وانمود كنم .
وگر نه براي سر شكسته كردن من هم كه شده بود راست، راستي مي مرد. "
و باز تو دلش گفت :
" منو باش كه فقط با يك گل خودمو دولتمند عالم خيال مي كردم
در صورتي كه آنچه دارم فقط يك گل معمولي است.
با اون گل و اون سه تا آتشفشاني كه تا سر زانويم هستند كه شايد هم يكي شان تا ابد خاموش بماند، شهريار چندان پر شوكتي به حساب نميام "
خودشو انداخت رو سبزه ها و زد زير گريه .....
آن وقت بود كه سرو كله ي روباه پيدا شد.
روباه گفت: سلام!
شهريار كوچولو برگشت اما كسي رو نديد
با اين وجود با ادب تمام گفت: سلام
صدا گفت : من اينجام، زير درخت سيب.
شهريار كوچولو گفت : بيا با من بازي كن، نمي دوني چقدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمي تونم باهات بازي كنم آخه هنوز اهليم نكردند!
شهريار كوچولو آهي كشيد وگفت: معذرت مي خام.
اما فكري كرد و پرسيد: اهلي كردن يعني چي؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستي، پي چي مي گردي؟
شهريار كوچولو گفت : پي آدم ها مي گردم،
نگفتي اهلي كردن يعني چه ؟
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار مي كنند، اينش اسباب دلخوريه
اما مرغ و ماكيان هم پرورش مي دن كه خيرشون فقط همينه.
تو پي مرغ مي گردي؟
شهريار كوچولوگفت: نه پي دوست مي گردم.
اهلي كردن يعني چه؟
روباه گفت: چيزي كه پاك فراموش شده!
يعني ايجاد علاقه كردن.
- ايجاد علاقه كردن ؟!!!
روباه گفت: معلومه ؛ تو الان واسه من يه پسر بچه اي
مثل صد يا هزار بچه ي ديگه، نه من احتياجي به تو دارم نه تو احتياجي به من داري. من هم براي تو يه روباه هستم مثل صد هزار روباه ديگه.
اما اگه منو اهلي كردي هر دو تامون به هم احتياج پيدا مي كنيم
تو براي من ميون همه ي عالم موجود يگانه مي شي، من هم براي تو.
شهريار كوچولوگفت: كم كم داره دستگيرم مي شه.، يك گلي
هست كه گمونم منو اهلي كرده باشه.
روباه گفت : بعيد نيست.
روي اين كره ي زمين هزار جور چيز مي شه ديد.
شهريار كوچولوگفت: آه نه ! روي كره ي زمين نيست!
روباه كه انگار حسابي حيرت كرده بود گفت:
رو يه سياره ي ديگس؟
آره
تو اون سياره شكارچي هم هست؟
نه.
عاليه ! مرغ و ماكيان چطور؟
نه!
روباه آهي كشيد و گفت: هميشه يه پاي بساط لنگه.
اما پي حرفشو گرفت و گفت: زندگي يكنواختي دارم.
من مرغها رو شكار مي كنم، آدم ها هم منو.
همه ي مرغ ها عين هم اند، همه ي آدم ها هم عين هم اند.
اين وضع يك خرده خلقم رو تنگ مي كنه.
اما اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم رو چراغون كرده باشي....
اون وقت صداي پاتو مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كنه.
صداي پاي ديگران منو وادار مي كنه تو هفت تا سو راخ پنهان بشم
اما صداي پاي تو مثل نغمه اي منو از لونم بيرون مي كشه.
تازه نگاه كن! اونجا ! اون گندم زارو مي بيني؟
براي من كه نون نمي خورم بي فايده اس، پس گندم زار هم منو ياد چيزي نمي اندازه.
اسباب تاسف! اما تو موهات رنگ طلاست.
پس وقتي اهليم كردي محشر مي شه.
گندم كه طلايي رنگه منو ياد تو مي اندازه!
صداي باد هم كه تو گندم زار مي پيچه دوست خواهم داشت.
خاموش شد و مدت درازي شهريار كوچولو را نگاه كرد...
آن وقت گفت: اگه دلت مي خاد منو اهلي كن!
شهريار كوچولو جواب داد :
دلم كه خيلي مي خواهد اما وقت چنداني ندارم، بايد برم و دوست هايي پيدا كنم و از كلي چيزها سردر بيارم.
روباه گفت: آدم فقط از چيزهايي كه اهلي مي كنه مي تونه سر درآره، آدم ها ديگه واسه سر در آوردن از چيزها وقت ندارن، همه چيزو همين جور حاضر و آماده از دكان مي خرند. اما چون دكاني نيست كه دوست معامله كنه آدم ها بي دوست موندن....
تو اگه دوست مي خاي خوب منو اهلي كن!
شهريار كوچولو پرسيد: راهش چيه؟
روباه جواب داد: بايد خيلي خيلي صبور باشي، اولش يه خرده دورتر از من مي گيري اين جوري ميون علف ها مي نشيني.
من زير چشمي نگات مي كنم و تو لام تا كام هيچي نمي گي، چون سر چشمه ي همه ي سوء تفاهمات زير سر زبونه .
عوضش مي توني هر روز يه خرده نزديكتر بنشيني.
فرداي اون روز دوباره شهريار كوچولو اومد پيش روباه.
روباه گفت: كاش سر همون ساعت ديروز اومده بودي . اگه مثلا سر ساعت 4 بعد از ظهر بياي من از ساعت 3 تو دلم قند آب مي شه. هر چه ساعت جلوتر بره بيشتر احساس شادي مي كنم.
ساعت 4 كه شد دلم بنا مي كنه شورزدن و نگران شدن، اون وقته كه قدر خوشبختي رو مي فهمم.!
اما اگه تو وقت و بيوقت بياي من از كجا بدونم چه ساعتي بايد دلم و براي ديدنت آماده كنم؟
هر چيزي براي خودش رسم و رسومي داره.
شهريار كوچولو گفت: رسم و رسوم يعني چه؟
روباه گفت: اين هم ازون چيزهاييه كه پاك از خاطرها رفته.
اين همون چيزيه كه باعث مي شه فلان روز با بقيه روزها و فلان ساعت با بقيه ساعت ها فرق كنه.
مثلا شكارچي هاي ده ميون خودشون رسمي دارن:
پنجشنبه ها رو با دخترهاي ده مي رن رقص، پس پنجشنبه ها بره كشونه منه. براي خودم گردش كنان مرم دم بوستان.
حالا اگه شكارچي ها وقت و بيوقت مي رفتن رقص همه ي روز ها شبيه هم مي شد و من بيچاره ديگه فرصت فراغتي نداشتم....
به اين ترتيب شهريار كوچولو روباه رو اهلي كرد.
لحظه ي جدايي كه نزديك شد،
روباه گفت: آخ نمي تونم جلو اشكم رو بگيرم...
شهريار كوچولو گفت: تقصير خودته من كه بد تو رو نمي خواستم.
خودت خواستي اهليت كنم.
روباه گفت: همين طوره!
شهريار كوچولو گفت: اشكت داره سرازير مي شه.
روباه گفت: همين طوره!
- پس اين ماجرا فايده اي به حال تو نداشت!
روباه گفت: چرا! براي خاطر رنگ گندم، بعد گفت برو يك بار ديكه گل ها رو ببين تا بفهمي گل تو توو عالم تكه.
برگشتنه با هم وداع مي كنيم و من به عنوان هديه رازي رو بهت مي گم.
شهريار كوچولو بار ديگه به تماشاي گل ها رفت و به اونا گفت:
شما سر سوزني به گل من نمي مونيد و هنوز هيچي نيستيد.
نه كسي شما رو اهلي كرده نه شما كسي رو.
درست همون جوري هستيد كه روباه من بود. مثل صد هزار تا روباه ديگه. اون رو دوست خودم كردم و حالا تو همه ي عالم تكه.
گل ها حسابي از رو رفتند.
شهريار كوچولو دوباره در اومد كه:
خوشگليد اما خيلي هستيد.
براتون نمي شه مرد.
گفت و گو نداره كه گل من رو هم كه فلان رهگذر مي بينه مثل شماست.
اما اون به تنهايي از همه ي شما ها سره!
چون فقط اونه كه آبش دادم، فقط اونه كه زير حبابش گذاشتم.
چون فقط اونه كه واسش حفاظ درست كردم.
چون فقط اونه كه حشراتشو كشتم.( جز دو ، سه تايي كه مي بايست پروانه بشن.)
چون فقط اونه كه پاي گله گذاري ها و خود نما يي ها و حتي گاهي پي بغ كردن و هيچي نگفتناش نشستم.
چون اون گل منه.....
برگشت پيش روباه و گفت: خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار! ... و اما رازي كه گفتم خيلي ساده است:
جز با چشم دل هيچ را چنان كه بايد نمي شه ديد.
نهاد و گوهر رو چشم سر مي بينه.
شهريار كوچولو براي اينكه يادش بمونه تكرار كرد.
نهاد و گوهر رو چشم سر نمي بينه.
- ارزش گل تو به قدرعمريه كه به پاش صرف كردي.
شهريار كوچولو براي اينكه يادش بمونه تكرار كرد:
..... به قدرعمريه كه به پاش صرف كردم!
روباه گفت آدم ها اين حقيقت رو فراموش كردند، اما تو نبايد فراموش كني
تو تا زنده اي نسبت به اوني كه اهلي كردي مسئولي.
تو مسدول گلتي....
شهريار كوچولو براي اينكه يادش بمونه تكرار كرد:
من مسئول گلم هستم ......
من مسئول گلم هستم ......
من مسئول گلم هستم ......
شنبه نوزدهم خرداد 1386
![]()
نه !
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بوذم !!!
جمعه یازدهم خرداد 1386
وقتی بدون گناه محاکمه می شی
وقتی حتی خورشيدم نورش را ازت دريغ می کنه
وقتی بغض گلوت هم بهت رحم نمی کنه و می ترکه
وقتی کسی نيست دستت را بگيره و بلندت کنه
وقتی حتی از ستاره هام بيزار می شی
وقتی خودت را تو آينه کدر می بينی
وقتی سکوت دلت را می سوزونه
وقتی محتاج يک نگاه حتی گذرا می نشينی
وقتی اسارت بند بند وجودت را گرفته
وقتی انديشه حتی انديشه مجوز بيان نمی گيره
وقتی دوستت دارم ها بوی نفرت می گيره
وقتی همه روزنه ها را سايه مرگ می گيره
![]()
وقتی عکس خاطره هات خاک می خوره
وقتی حس شقايق پرپر می شه
وقتی رنگ سال رنگ دروغ و نيرنگ می شه
وقتی عزيزترينهات دشمن های خونيت می شن
وقتی چهره معشوق را از ياد می بری
وقتی ارزوهات محو می شن
وقتی فکر می کنی انجاست که بايد بگی
می خوام بميرم
نه نبايد بگی
بايد بگی
نه !!!!!
بايد فرياد بزنی
خدای من
با تمام وجود دوستت دارم ....
یکشنبه ششم خرداد 1386
![]()
قاصدک
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا و از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من،
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نيست مرا،
نه زياری،
نه ز ديار و دياری ، باری
برو آنجا که ترا منتظرند،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
قاصدک در دل من ،
همه کورند و کرند،
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گويند ،
که دروغی تو دروغ،
که فريبی تو فريب
قاصدک هان،
ولی آخر ايوای
راستی آيا رفتی با باد ؟
با توام،
آي کجا رفتی آی،
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جايی،
در اجاقی ؟
طمع شعله نمی بندم،
خردک شوری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند....
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386
يک نگاه
مهربان
خنده ای فواره وار
يا که يک دريای سبز در دياری آشنا
دوست کيست؟
دشمن است آنکس که خواهد کوری چشمان تو
او که یک دم می شناسد قلب تو
آشناست
دوست کيست ؟
اين سؤالی بس بزرگ ست و غريب
پاسخش تا بی نهايت می رود
دوست کيست ؟
آنکه هر دم می ستايد نام تو
می پرستد صورت زيبای تو
صورتی فارغ ز دنيائی غريب
صورتی با چشم هائی غم زده
غم ز عشق و بی کسی
دوست کيست ؟
دوست يک مرد است در پيدای نا پيدا کران
دوست يک مرد است
در پنهان نا پنهان روان
مرد کیست ؟
آنکه آزاد و جوان مرد و بزرگ و عاشق است
فارغ از بند اسارت های سرد يک زمستان مهيب
ترسناک
دوست کيست؟
آنکه ما را می کشد بيرون ز يک ميخانه خالی ز می
دوست کيست ؟
دوست
يک فرمان روای زنده دل
مرده از نام محبت
فارغ از بند گران جان خويش بر بلندای
زمان
دوست کيست ؟
دوست يک ديوانه فرزانه است
دوست کيست؟
دوست يک عاشق به پهنای زمين و آسمان
دوست يک گل
يک شقايق
يک رز ديوانه از بوی گل شيدای نرگس
اطلسی هائی قشنگ
سوسن و زنبق کنار مريم و رودی
ميان جنگلی سر سبز و خرم تازه و
بی انتها تا بی نهايت
پر ز گل های بزرگ آبی نيلوفری
دوست کيست ؟
دوست يعنی آنکه احساسش کنی سبز و قشنگ
قرمز و نارنجی و
نيلی و زرد
آبی و نيلوفری
اندر اين بحر کبود
زير اين طاق بزرگ
دوست کيست ؟
دوست يعنی آنکه من دارم عزيز
اين دل بيگانه ام خاکستری ست
اين دل
آزرده ام آشفته است
زانکه من با اين چنين پروانه ای بيگانه ام
يک پری
يک گل بی ادعا صاف و سپيد
پر ز احساسی نجيب
ای خدای من چرا با اين چنين
پروانه ای بيگانه ام
مهربان و پاک زاد و بس بزرگ
روح او دريای نا پيدا کران
قلب او ..... .
من زبانم عاجز از تعريف
اين دردانه روی زمين
آسمان ها بوده است
آخر او
هم يک پری ست در جای او
ای خدا
ای خدا
از دست من بالاترين ها
دادن جان ست
ليک اما
خوب دانی
زانکه من از اين همه
بيچارگی درمانده ام
از برای نام دوست .
دادن جانی حقير !!!!!
آخرين کاری که
از دستم برون آيد
نيست اين
فکر کن
.....
از برای نام دوست
.....
آری !
يافتم آری
از برای نام دوست
:
عشق خود را ميدهم
بالاتر از جان من ست
و هزاران باغ مملو از شقايق
آن شقايق های سرخ و پاک
را
جان من بيمار گشت
روح من افسرده شد
قلبم شکست
آنکه من عاشق برای
نام زيبايش شدم
فارغ از بند جهان گشتم
برای نام او
او که مبهوت گلی قرمز
به نام عاشقان .
عارفان سوخته .
يک گل عاشق نماد پاک رندان بزرگ .
يک گل زيبا به
نام
.....................
شقايق
....................
او به من گويد که
يارش نيستم
ليک نی دانم کجای کار من رفته خطا
عاشق او نيستم
وه چه فکر
باطلی
..... !!!!!
عاشقم من .
پاک بازم .
اين نوای قلبم ست
من فدای
نام دوست !
جان من را گر بخواهد می دهم .
ای خدای مهربان :
قلبم شکست
اين دل
رنجيده ام ديگر تحمل نايدش
کاری بکن
که ..........
![]()
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست ؛
مثلآ این خورشید ،
کودک پس فردا ،
کفتر آن هفته ؛
یک نفر دیشب مرد و هنوز...
نان گندم خوب است ، و هنوز...
آب میریزد پائین ،اسبها مینوشند .
قطره ها در جریان ، برف بر دوش سکوت ؛
و زمان روی ستون فقرات گل یاس .

یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
دوست دارم
دوست دارم به 25 زبان زنده ي دنيا
01) English : I Love You
02) Persian : Tora doost daram
03) Italian : Ti amo
04) German : Ich liebe Dich
05) Turkish : Seni Seviyurum
06) French : Je t'aime
(07 Greek : S'ayapo
08) Spanish : Te quiero
09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun
10) Arabic : Ana Behibak
11) Czech : Mi Czech : Mi
12) Japanese : Kimi o ai shiteru
13) Yugoslavian : Ya te volim
14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
15) Russian : Ya vas liubliu
16) Romanian : Te iu besc
17) Vietnamese : Em ye^u anh
18) Ukrainian : Ja tebe koKHAju
19) Tunisian : Ha eh bak
20) Syrian/lebanese: Bhebbek
21) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn
22) Swedish : Jag a"
23) Africans : Ek het jou liefe
24) Bavarian : I mog di narrisch gern
25) Albanian : Te dua
خداييش من با دوستت دارم حال مي كنم شما چي ؟
![]()
دوستون دارم!!!![]()
![]()
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
انكحتُ... عشق را و تمام بهار را !
زوّجتُ... سيب را و درخت انار را !
متّعتُ... خوشهخوشه رطبهاي تازه را
گيلاسهاي آتشي آبدار را !
هذا موكّلي...: غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفتهاي به وكالت سهتار را !
يك جلد... آيهآية قرآن! تو سورهاي!
چشمت «قيامت» است! بخوان «انفطار» را !
يك آينه... به گردن من هست... دست توست،
دستي كه پاك ميكند از آن غبار را
يك جفت شمعدان...؟! نه عزيزم! دو چشم توست
كه بردريده پردة شبهاي تار را !
مهريّة تو چشمه و باران و رودسار
بر من بريز زمزمة آبشار را !
ده شرطِ ضمنِ... ده؟! ... نه! بگوييد صد! ... هزار!
با بوسه مُهر ميكنم آن صدهزار را !
ليلي تويي كه قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرايط ديوانهوار را !
شنبه یازدهم فروردین 1386
دوباره ماهي سرخ
دوباره آبي آب
دوباره عيدي من
غزل هاي ترد ناب
دوباره دستهاي تو
سفره ي هفت سين من
وقت تحويل بهار
ساعت عاشق شدن
ما بايد دوباره بچگي كنيم
سبزي بهار رو زندگي كنيم
دوباره مادر بزرگ
رخت نو سوزن زده
تخم مرغ رنگي هم
از قفس در اومده
ساز پر ناز تو كو؟
نت به نت از ما بگو
از ترانه چكه كن
در بهار شست و شو
قصه ي دوباره ها
سكه اي به نام ما
دوباره شهزاده اي
عاشق مرد گدا
دوباره لمس علف
عطر زاييدن گل
دوباره رنگين كمون
روي تنهايي پل
دوباره قايم موشك
سر چهار راه شلوغ
دوباره عيد ديدني
از غزلهاي فروغ
ما بايد دوبار بچگي كنيم
سبزي بهار رو زندگي كنيم
یکشنبه بیستم اسفند 1385
شنبه روز بدي بود روز بي حو صلگي
وقت خوبي كه مي شد غزلي تازه بگي
ظهر يكشنبه ي من
جدول نيمه تموم
همه خونه هاش سياه
روي خونه جغد شوم
صفحه ي كهنه ي يادداشتهاي من
گفت دوشنبه روز ميلاد منه
اما شعر تو مي گه كه چشم من
تو نخ ابر كه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروب سه شنبه خاكستري بود
همه انگار نوك كوه رفته بودن
به خودم هي زدم از اين جا برو
اما موش خورده شناسنامه ي من
عصر چهار شنبه ي
عصر خوشبختي ما
فصل گنديدن من
فصل جون سختي ما
روز پنجشنبه اومد
مثل سقاهك پير
رو نوكش يه چيكه آب
گفت به من بگير بگير !
جمعه حرف تازه اي برام نداشت
هر چي بود پيش تر از اينها گفته بود ...
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
یکی مرغ بر کوه نشست و خاست
چه افزود بر کوه و از وی چه کاست !!!
من آن مرغم و این جهان کوه من
چو رفتم جهان را چه اندوه من!!!
...................
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
این شعر و یکی از دوستهای گلم واسم فرستاد حیفم اومد نذارمش
بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را .. علم را .. من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما .. سوی ما باز آ
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا .. که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان ... رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا .. من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود ... به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلودت را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را ... بجو ما را ... تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما ... و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم ... آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان ...قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن ... تکیه کن بر من
قسم بر روز.. هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب ... تو غیر از ما خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود ...تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟ هیچ!
بگو با ما چه کم داری عزیزم .. هیچ!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم ... بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟ ... مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟!
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم من تو را از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا،
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی،
به رویت بندة من هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور ... آن نامهربان معبود ... آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت ... خالقت
اینک صدایم کن مرا .. با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم ... آیا عزیزم حاجتی داری؟
تویی از ما ... کنون برگشته ای اما
کلام آشتی را تو نمی دانی؟
ببین چشمان خیست آیا گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن ... خجالت می کشی از من؟
بگو ..جز من کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من بازست ... برای درک آغوشم
شروع کن .. یک قدم با تو .. تمام گام های مانده اش با من .......
چهارشنبه نهم اسفند 1385
شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خريدی؟
شوهر Bad command or File name
زن: ولی من صبح بهت تاکيد کرده بودم!
شوهر Syntax Error, Abort, Retry, Cancel
زن: خوب حقوقتو چيکار کردی؟
شوهر File in Use, Read only, Try after some Time
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر Sharing Violation, Access Denied
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.
شوهر Data Type Mismatch
زن: تو يک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر By Default
زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزی بخوريم.
شوهر Hard Disk Full
زن: ببينم ميتونی بگی نقش من تو زندگی تو چيه؟
شوهر Unknown Virus Detected
زن: خب مادرم چی؟
شوهر Unrecoverable Error
زن: و رابطه تو با رئيست؟
شوهر The only User with Write Permission
زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داری يا کامپيوترتو؟
شوهر Too Many Parameters
زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.
شوهر Program Performed Illegal Operation, It will be Closed
زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!
شوهر Close all Programs and Logout for another User
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.
شوهر Its now Safe to Turn off your Computer
چهارشنبه نهم اسفند 1385
نامه عاشقانه
يا ایـــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا امیـدوارم که
مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد .** و اگر انـــت از احـوال انا
خواســته باشـی لاملال لنا سوای فراقــک ,
کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا .**
باری يا ايها العزيز انا فــی آتش العـشق کمثـل الماهيتابه میـــسوزم! **
و جلز و ولزنا درآمده.** فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا ميگذارم ,*
اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علی البـــستر و آه سوزاننی
بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !** الهی انا قربـــــــــان انت بروم . **
انا قسم ميخورم بجاننی و بجانک که فی کـــل شبها ابدا"
خواب فـــــــــــی چشماننا لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بیــــدارون و
گریـــــه زارون فی هجرک .**
انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير فدای بدن ابيضت بشود !**
بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده و
قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .**
" آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو ! يعنـــی وق وق ! میـکنم*
و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون
هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "**
به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا فی فراقک
مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !** انا نميدانم که چرا از من فرارون ! **
در صورتی کـــــــه انا من العشـقک بيقرارون گويا لارحم فی قلبک !!!**
انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب المعلومات الکثيره .**
بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه العبوديت و الچاکری ترا فی الگوشم آويزاننا!**
ارحـــــم .... ارحم ! **
يعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک خودم
را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!!**
انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم *
و به وصالک مشتـاقون ولـی خداوند به قد
ر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفريده !!! **
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا"
فی هر هفته واحد نامة العاشقانة بـرای انـت مينويسم !**
تا بحال زارنا متــــفکرون و چنانچه باز
هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا
مـــن الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون !!!**
آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون الجوان الضعيف الخفيف !
دوشنبه سی ام بهمن 1385
ماه و ستاره در نیااااد تو اومدی به
جاشوووووون
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عزیزترین تولدت مبارک![]()
![]()
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
حتما بخوانيد خيلی جالبه!!!
![]()
![]()
![]()
قفسه سینه که دیدی؟! اگه ندیدی ایندفعه دقت کن ، آخه این قفسه سینه یه حکمتی داره.خدا وقتی آدم رو آفرید،سینش قفسه نداشت.یه پوست نازک بود رو دلش.
یه روز آدم عاشق دریا شد.اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینشو درید و قلبش رو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.خدا......
خدا دل آدم رو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش.آدم دوباره آدم شد.ولی......امان از دست این آدم.دو روز بعد،آدم عاشق جنگل شد.دوباره پوست نازک تنش رو جر داد و دلش رو پرت کرد میون جنگل.......باز نه دلی موند و نه آدمی.......
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی می شد.یه بار دیگه دل آدم رو برداشت و گذاشت سرجاش تو سینش.اما......اما مگه این آدم،آدم می شد؟؟!!!!!
این بار سرش رو که بالا کرد، یه دل که داش هیچی،با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد...........
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و دوباره پوست سینشو جر داد و دلش رو پرت کرد میون آسمون...دل آدم مثل یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد تا افتاد تو دامن خدا. نه دیگه..........خدا گفت..........این دل دیگه واسه آدم دل نمیشه........
آدم دراز به دراز،، چشم به آسمون، رو زمین افتاده بود.
خدا اینبار که دل رو گذاشت سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،یه قفس کشید که دیگه.......آها .........دیگه.......بسه......
آدم که به خودش اومد،دید ای دل غافل........ چقدر نفس کشیدن براش سخت شده.....چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده......دست کشید رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید.....یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد....
بعد هی آدم گریه کرد،آسمون گریه کرد......روزها و روزها گذشت....آدم با اون قفس سنگین_ خسته و تنها_ رو زمین سفت خدا_ قدم میزد،اشک می ریخت. آدم بیچاره، دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد رو برمیداشت و پرت میکرد طرف خدا تو آسمون تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفس رو برداره....اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد...... ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .........
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودش رو گرفت...به چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد.دید خدا زیر پوستش یه میله های محکمی گذاشته.....دلشو دید که طفلی مثه یه گنجشک اون زیر میزد و تالاپ تولوپ میکرد....
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست رو سینش بود و با همه زوری که داشت اونو کند. آآآآآآآآآآآآآآخ خ خ..........اونقدر دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.............
خدا از اون بالا همه چیزم نگاه کرد و دلش واسه آدم سوخت و استخونو برداشت و مالید به آسمون و جنگل و دریا. یهو همون تیکه استخون رو هوا چرخید و چرخید_ رقصید و رقصید _...آسمون رعد و برق زد.....دریا پر شد از موج و توفان......درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.....
همون تیکه استخون، یواش یواش شکل گرفت و شد یه فرشته.....یه فرشته با چشای سیاه مثل شب آسمون....با موهای بلند مثل آبشار تو جنگل....با دلی بزرگ مثل بزرگی دریا.....
اومد جلو و دست کشید رو چشای بسته آدم.... آدم که چشاشو وا کرد ، اولش هیچی نفهمید.هی چشاشو مالید و مالید و هی نگاه کرد.....فرشته رو که دید.....با همون یه دلی که نداشت، نه، با صد تا دلی هم که نداشت عاشق فرشته شد.... همون قد که عاشق آسمون و جنگل و دریا شده بود.....نه.... خیلی بیشتر.....
پا شد و فرشته رو نگاه کرد.دستش رو برد گذاشت رو دلش، همونجا که استخون رو کنده بود.خواست دلشو در بیاره و بده به فرشته ، ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمی اومد........باید دو سه تا دیگه از اونها رو هم میکند. تا دستشو برد زیر استخون قفسه سینش، فرشته یواش یواش اومد جلو.....دستاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد.سینش رو چسبوند به سینه آدم........خدا از اون بالا فقط نگاه کرد، با یه لبخند رو لباش...
آدم فرشته رو بغل کرد..دل آدم یواش یواش نصف شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم.فرشته سرش رو آورد بالا و تو چشای آدم نگاه کرد...آدم با چشاش می خندید...... فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست....
آدم یواشکی به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.... اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد....![]()
خدا پرده آسمون رو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاشت.....![]()
من هم همه آدمها رو بافرشتشون تنها میذارم.....![]()
خوش به حال آدم و فرشتش..................![]()
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
مادر
ميم مثل محبت....الف مثل اميد....دال مثل دلدادگي....ر مثل رافت.
ميم مثل مهر...الف مثل آسمان...........دال مثل دريا...ر مثل روحاني
مادر...مهر آسماني
مادر...درياي روحاني
ميم ..الف..دال..ر
ميم مثل مادر....الف مثل آرامش....دال مثل دلنشين....ر مثل روح
مادر ، آرامش دلنشين روح.
ميم..الف..دال..ر...............مادر
بين همه حروف فارسي ،حروف‹ م ا د ر› براي من يه چيز ديگه اند.
تداعي گر قداست،محبت،عظمت،...
بر انگيزنده حسي كه فقط تو قلب فوران ميكنه.نه به قلم مياد نه به زبون.
معناي محبت...
آواي اميد...
درياي دلدادگي...
روح رافت...
اولين حروفي كه من و تو به زبون آورديم همين حروف بودند.
اولين كلمه اي كه فهميديم با گفتنش تو يه آغوش پر مهر آروم مي گيريم،همين كلمه بود.
اولين واژه اي كه گفتيم و خودمونو تو يه دامن پر از عشق ديديم ،همين واژه بود.
حروف و كلمه اي كه از اول تا اخر زندگيمون رمز آرامش و معناي زندگيمون هستند.
حروف و واژه اي كه هيچ وقت تكراري نميشه.مثل گل سرخ آذين كوير دلمونه..مثل هميشه بهار،طراوت هميشگي روحمونه.
به نظر من اين حروف ذاتا يه قداست خاص دارند....كلمه مادر تقريبا تو اكثر زبونهاي دنيا تو داشتن حروف «ميم» و« الف» و «ر» مشتركه.به...
فارسي ...... . madar
انگليسي .... .mother
فرانسوي ....mere
آلماني ..........mutter
اسپانيايي .....madre
ايتاليايي ...... madre
لاتين ..........mater
سوئدي ........moder
داچ ............ moeder
سانسكريت ..matar
ايرلندي ...... mathair
يوناني ......... meter
ارمني ......... mayr
رومانيايي .... mama
ويلزي ...........mam
لهستاني .... matka
اينه كه مي گم اين حروف قشنگ ترين حروف دنيا هستند.....
ميم ...الف...دال...ر
مادر


